خرید بک لینک
اين وقت شب كاري جز گريه نميشه كرد

دلم به شدت مرگ ميخواد

***

تقدير من تقدير همه كس نيست

مرگ سخن تازه ايست

مرگ سخن ساده ايست

و من ديگر براي تو از نهايت سخن نخواهم گفت

و چه سوگوارانه است تمام پايانها

***

علي هميشه مهربونم، از خدا بخواه بيام پيشت

برچسب: نویسنده: سارا رحیمی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 20:48

ميرم پيش وكيل... مجبورم! قول ميده كارها رو رديف كنه

يه چيزي ميگه، ميگم چشم...ميگه قربون اون چشات

وانمود ميكنم نشنيدم

بي مقدمه ميگه: دلناز...

تو خيلي جذابي... عقل و هوش از سر آدم ميبري...ميخوام با من باشي...

ميگم نه، ميگه بگو اره...

غمگين ميشم...فكري از ذهنم عبور ميكنه كه اشك رو به چشمام مياره

ميگه بخدا خوشبختت ميكنم، از اين برزخ نجاتت ميدم...

من جذاب شدم يا مردها هوس باز؟!

برچسب: نویسنده: سارا رحیمی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 20:48

دلم گرفته بي حد و حساب

اين روزها چقدر جاي يك تكيه گاه خاليست

چقدر به ادمهايي كه توي بيمارستانند و پدر يا برادرشون همراهشونه حسودي ميكنم

نميتونم حس داشتن پدر يا برادر رو درك كنم

اما ميتونم بفهمم چقدر جاي بعضي ها توي سختيها خاليست

برچسب: نویسنده: سارا رحیمی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 20:48

تنها همدم روزهاي خوب و بدم ...تولدت مبارك من و تو به خودمون كلي روزهاي خوب بدهكاريم تنها آرزوي من خنده ي توست. من رو ببخش كه مادر خوبي نبودم... نيستم. منو ببخش كه بين آرزوهامون با واقعيت فاصله افتاد منو بخاطر همه اون كارهايي كه بايد ميكردم و نكردم، ببخش. منو ببخش كه ميخواستم تنهات بذارم اين روزها حال من بده، اين رو

برچسب: نویسنده: سارا رحیمی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 20:48

پاييز باشه، جمعه باشه، شب باشه و تنها باشي دلتنگي دمار از روزگار آدم درمياره بغض انقدر قوي ميشه و با يه قدرتي گلوتو فشار ميده كه خفه بشي ولي خفه نميشي... ميموني توي اين دنياي لعنتي پر از خاطره آدمهايي كه نيستند آدمهايي كه هركدام روزي تكه اي از وجودت بودند و با رفتنشون تكه اي از وجودت رفته... ديگه نه هيچكس علي ميشه..

برچسب: نویسنده: سارا رحیمی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 20:48

الان درست یکسال و چهار ماهه که نماز میخونم! یکسال و 4 ماه! کی باورش میشه؟ توی این یکسال نه نماز جلوی گناه رو گرفت، نه من آدم بهتری شدم، نه خدا کمکم کرد. من همونم و خدا همون و زندگی همون... صبح که از خواب بیدار شدم به این فکر کردم که من چرا زندم؟ وقتی همه ی کسانی که دوسشون دارم رفتن؟ من موندم که چی رو ببینم؟شکست؟ناکا

برچسب: نویسنده: سارا رحیمی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 20:48

صفحه بندی